|
|
|
|
|
یک دفعه بغضش می ترکد و برای تمام چیزهایی که برایش درین مدت گریه نکرده اشک می ریزد... مثل ابر بهار اشک می ریزد ... تمام نمی شود ... سبک نمی شود ... حتی بغضش بیشتر هم می شود ... دارویی هست برای بند آوردن گریه مفرطش؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 4:2 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
خوابهای نیمه تمامِ طولانی ترین نیمه شب
برگهای خیس و مرده زیر پای لغزان حلزون بخار پشت پنجره از نگاهِ خشکِ چشمِ خیس آه سرد ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:6 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
غریبه که بودی چقدر مهربان بودی
آشنا که شدی بی وفایی آغاز کردی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:3 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
روی اسب چرخ فلک می چرخم. یک دست کوچکم روی میله و دیگری در هوا و سرم گیج تا آشنایی را که در نقطه ای ثابت ازین چرخش ایستاده دیدم، دست معلقم را تکان دهم. دورِ بعد و دورهای بعد دیگر لذت اولی را ندارند و انگار متوقف هم نمی شود ... سالها می چرخد ... می چرخد ...می چرخد... دستهایم انگار بزرگ می شوند یا اسب کوچک می شود. جاهایی از بدنم رشد می کنند و من خجالتزده می شوم و نمی خواهم این رشد را کسی ببیند و همچنان می چرخم. آنقدر که خیسی خون را بر خود حس نمی کنم و انگار دستهایم هر دو به میله چسبیده اند و ضعف کرده ام و از افتادن می ترسم و همه اسبهای خندان می چرخند ... دور من ... با من ... و نیروی گریز از مرکزِ من بی حس شده و بادی خنک عرقِ پیشانیم را خشک می کند و درد همچنان در وجودم می چرخد... می چرخد ... می چرخد ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 5:10 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
ارزش جنگیدن را کسی می داند که علاقه ای شدید را از دست می دهد، نه من و تو. من و تو -شاید ساده،شاید هم نه - به از دست دادن عادتهایمان هم عادت می کنیم ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:56 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
جونِ هرکی دوس داری بی خیال این یه جفت کفش شو ... اینهمه کفش چیدی تو جا کفشیت، خیلی ها رو هم که همینجوری انداختی تو راه پله. واسه هر روز هفته که بخوای چند جفت داری ... این یه جفتو فراموش کن. این کفشها به درد هیچ روزی از هفته تو نمی خوره، مخصوصاً یکشنبه هات. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:19 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
سبز شد مثل سبیلِ پشت لب
آب که از سرش می گذشت چند بار آجرهای دیوار را با مشت محکمش نوازش کرد حدقه چشمهایش چندین دور، کاسه سرش را چرخید تیغی آمد و سبیل را زد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 6:2 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
صورتش محکم در بالش پنهان شده بود ...
مژه ای بر گونه اش، سر انگشتی را وا داشته بود تا صورتش را نوازش کند با آرزویی مژه ای را بر باد داده بودند و خندیده بودند و با بادی ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 3:21 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاغ سیاه اونقدر دلش گرفته بود که غارغارش هم در نمی اومد. همه کلاغهای دیگه دم غروب داشتن به یه سمتی پرواز می کردن اما اون نمی دونست که کجا میرن، آخه بی معرفتها هیچکدوم بهش چیزی نگفته بودن. تنهایی نشسته بود رو سرو بلند خونه پیرزنه و داشت غرب رو نگاه می کرد. حتی حوصله نداشت بره و گردنبد طلای پیرزنه رو که کنار جنازش تو حیاط افتاده بود برداره. دیگه نه صابون براش جالب بود، نه طلا و جواهر و نه چیزای براق، آخه کلاغ سیاه قصه ها ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:41 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
شادی های من هرقدر هم که خورشید باشند باز ابری تیره و کوچک و خبیث محوشان می کند ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:58 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
آخه لعنتی مگه ازت چی خواستم؟ همینقدر دلخوشی رو هم نمی تونی ببینی ؟ دیگه از ترس حسودیهات جرات نمی کنم یه ذره هم شاد باشم ... بدجوری زدی تو پرم ....بد ... خیلی بی انصافی به خدا ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:44 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
شبها کنجی می نشست و پبله ای از جنس حیا به خود می بافت تا تیر خیانت در دلش اثر نکند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 0:7 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر بر باد داده ای دلت را
و چقدر نوک انگشتهایم زخم شده اند از لمس پوست زبر احساست چقدر رویاهایم پیر شده اند در خیالم مدام ابری خاکستری می آید و نمی بارد تا مچاله ترین کاغذهای کاهی ذهنم را با کف دست باز کنم و بخوانم -بی صدا- آن سیاه مشق کهنه دردهای نو را
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 7:38 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
از لب پشت بام به کوچه نگاه کرد و سعی کرد یک چیزی -محض رضای خدا هم که شده- حس کند، حالا هر چه که بود. سگی اسهال در گوشه ای از کوچه مشغول کار خرابی بود. خدا را شکر کرد که لااقل چند متری با آن جریان فاصله دارد. نگاهش افتاد به دمپایی های پلاستیکی قهوه ای زشتی که پایش بود و دیروز ظهر کلی باعث خجالتش جلوی دختر همسایه که آش نذری آورده بود شده بودند. یکی را در آورد و -با غضب- به سمت سگ پرت کرد " سگ پدرِ لامسّب! " دمپایی به سگ نرسید اما ترساندش...با یک دمپایی و یک پای برهنه روی لبه پشت بام ایستاده بود تا چیزی را حس کند که نمی دانست چیست ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 3:9 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
خندم میگیره از آدمهایی که واسه نصیحت کردن کسی خودشونو هلاک می کنن و کلی از موضع دانای کل داد سخن سر میدن-با شور و حرارت و حرص-. بعد که طرف با توضیحِ دلایل کارهاش یا عقایدش، شخص نصیحت کننده رو متقاعد می کنه، جمله بعدی که در ادامه نصیحتها می شنوه -در خاتمه- یه چیزی تو این مایه هاست: " خب آره! .... اما ...... "
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:23 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
به رفتن دلخوشم
به ندیدن به جایی دیگر به کشوی چوبی که دیگر باز نمی شود به دیوار صورتیِ رنگ باخته تر از من به رفتن به جایی دیگر اما هیچگاه نرسیدن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:38 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را آنچه که هستی
نه سلامهای امروز و دیروزت را افکارت را آنچه که هست نه کلامهای ورد زبانت را چشمهایت را و نگاهت را ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:32 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
دستهای چوبی اش را می کشید و به خودش فشار می آورد تا خودش را برساند به زمین کناری اما فقط پوشالهای داخل کت کهنه اش بیشتر بیرون می زد و کلاغها بیشتر به سر و صورتش و آن چشمهای دکمه ایش نوک می زدند. پای چوبی اش محکم در زمین فرو رفته بود، اما دلش پرواز کرده بود و دستش تب کرده بود تا آن دستان چوبی ظریف را در دستش بگیرد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:46 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
چه زود آنجا فصل شالگردن رسید، اما دیگر دستهایم را نداری که دور گردنت را گرم کنند !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:26 توسط ن.ز.
|
|
||
|
|
|
|
|
سرگردانی حجم نامنظمی از غم گرفته و انقدر این حجم متورم شده که راه نفس را بسته |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 5:47 توسط ن.ز.
|
|
||